رمان در همسایگی گودزیلا

یکی تویی و یکی من...با این ماه که هنوزهم این شهر را تحمل می کند...

خوش اومدید

         

(اینا برای ابراز احساساتن دی:)) )

به وب خودتون خوش اومدید.اینجا یه پاتوق کوچیکه برای دورهم جمع شدن ما...

هرچی دلتون بخواد اینجا هست! از مطالب طنز گرفته تا غمگین...ولی محوریت کار،رمان و رمان نوسیه.

(بعداز 98 ایا اینجا خونه دوم من و شما باشه لفطا )

امیدوارم روزای خوبی رو کنارهم داشته باشیم.

توی این پست که ثابته،هرکس خودشو معرفی کنه و نظرشو راجع به رمان های مختلف بگه.چه مال من،چه مال هرنویسنده ای.

(در واقع اینجا برای بحث درمورد رمان و هرچی که دلتون بخواد جا داره! خواهشا بهم توهین نکنیم فقط!)

 

 

به مطالب وبلاگ یه سری بزنید...

مر30:))

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 8:26 ] [ Anila ] [ ]

بی تفاوتیـ

ادعـــآی بی تفاوتی سخت استـــ ...

آن هم نسبت به کسیــ که...

بهترین حس دنیـــآ را با او تجربه کرده ای!...

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 8:31 ] [ Anila ] [ ]

× من یک دخترمــ ×

 

من یک دخترم...

مرا پریشانی موهــــــآیت نـــــه !

مرا تـــه ریـــش خستـــه ات دیوانـــه میكند

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 8:23 ] [ Anila ] [ ]

بازگشت با رمان جدیـــــــــــد!

سلام به همه... خوبین؟!خوشین؟؟!... من رمان جدیدو شروع کردم.اینم لینک رمانمه:

جوری دیگر

 

همون طور که مشخصه اسم این رمان جوری دیگره...یه رمان طنز متفاوت با گودزیلا!

اینم از خلاصه اش: داستان،داستان یه دختره. دختری ساده از جنس کوچه پس کوچه های پایین شهر! دختری از جنس بی پولی،از جنس واهمه برای کرایه عقب افتاده،از جنس تلخی هایی که واقعیند.همین دختر،به یه سری از دلایل مجبور میشه برای یه مدت تو دنیایی زندگی کنه که درست نقطه مقابل دنیای خودشه!...فرشته وارد خونه جدیدی میشه...غافل از اینکه آدمای اون خونه،همه چیزشون با فرشته فرق می کنه.توی این ماجرا با پسری آَشنا میشه به نام محسن...پسری که تو دنیایی متفاوت از دنیای فرشته زندگی می کنه.با اعتقادات متفاوت... اما عشق دنیای متفاوت اون ها رو بهم وصل می کنه!...و این داستان...یعنی تفاوت اعتقاد من...تو...وشاید دیگری...

 

یه چیزی بگم؟!...

من الان می خوام جیــــــغ بزنم.نپرسید چرا...

حالا که می پرسید بهتون میگم خخخ

خیلی از شماها دیگه نمیاید به رمان من سربزنید.درسته گودزیلا اسمش جذاب تر بود ولی جوری دیگر هم به نوبه خودش حرف هایی برای گفتن داره پس خواهش می کنم منو تنها نذارید.

ولی یه چیزی بگم؟...

دلم ازتون پره،خیــــــــــلیم پره...نمی بخشمتون!!!

تا تشکرای جوری دیگر بالا نره،متاسفانه پست نداریم!جونه شما،جونه خودم...اصلا رغبت نمی کنم بنویسم.

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 16:45 ] [ Anila ] [ ]

جلد رمان

سلامی به بروبچز...

این جلد رمانه...خوشگله نه؟!!!

[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 11:48 ] [ Anila ] [ ]

درهمسایگی گودزیلا

سلام عرض میشه...

بالاخره طلسم رمان شکست و پی دی اف کاملش اومد بیرون!!!(خودم دادمش بیرون البته D:)

امیدوارم همون طورکه تا اینجا راضی بودید،انتهای رمانم دوست داشته باشید

مرسی از همراهیاتون...

فایل دانلود رمان تو ادامه مطلبه.

یاحق


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ] [ 12:9 ] [ Anila ] [ ]

خداحافظ عروس دیگری...

یکی از دلنوشته هامه...این متنو تو نودوهشتیام گذاشتم...اما خب گفتم اینجام بذارمش...

ادامه مطلبه....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 0:21 ] [ Anila ] [ ]

سلام...

سلام...

خوبین؟...یه شبه به سرمون زد وب بزنیم دیگه...می بینید به چه کارهایی وادار می کنن آدمو؟!!

یه عقیده ای هس که میگه:

+ رمان بدون صحنه که رمان نیس اصن!!!!...

و بنابر همین عقیده محترم،ما وب زدیم...تو انجمن سانسور شده اشو میذارم ولی اینجا آزادیم...

مال خودمه دیگه...کسی که نمی تونه چیزی بگه...

 امیدوارم تو این وبم مثه انجمن اوقات خوبی رو کنار هم بگذرونیم...حتی شده واسه چند

دقیقه...پای مانیتورامون بمونیم وباهم باشیم...

به یه نکته ظریفی اشاره کنم...

این وب برای نوشتن رمانام ساخته شده اما گاهی یه سری دلنوشته وجمله ادبی و... هم میذارم

توش...

و یه چیز دیگه...

+ من لزوم قانون جدید انجمنو نمی دونم ولی مجبورم عملیش کنم.

اما در کنار این من نمی خوام رمانی که خدایی(منصف باشید...)چیزی نداشت که نیاز به سانسور

داشته باشه...نه رابطه جنسی رو شرح داده بود،نه از چند تا بوسه وآغوش فراتر رفته

بود...ونیازی به حذف اون هانیست...اگر حذف بشن فکرای منه نویسنده که کلی روشون زمان

گذاشتم و به قلم کشیدمشون خراب میشن...نمی خوام این مدتی که روی رمانم وقت گذاشتم بیهوده

بوده باشه...پس می خوام به همون منوال گذشته چند تاپست باقی مونده رو بنویسم.یعنی بدون

 

هیچگونه سانسوری...

فایل کامل پی دی اف بدون سانسور رو هم همین جا میذارم...اما تو نودوهشتیا باید جور دیگه ای

باشه...یه ذره بهم مهلت بدین...حتما پی دی افش رو میذارم.

+ با این اوصاف اینجا خونه دوممونه....اگه منتظر پست هستید به اینجام سر بزنید...اما گفتم

باشم!!!...نرید انجمن از دستتون عصبانی میشم خفـــــن!!!!!...اونجام باس تچکر بزنید

دیگه...نزنید قهر می کنم!!!...D:

خیلی ور زدم بابا...بسه...سرتون درد گرفت!...

چاکرشما...

(فایل دانلود رمان:در همسایگی گودزیلا)

 

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 2:50 ] [ Anila ] [ ]